حرفها كم نميشوند. به جاي آن سواد نوشتن خيلي زودتر از آنچه فكر كني از بين ميرود و ديگر كلمهها غريبههايي ميشوند در مجراي ذهن!
گفتگويي ايجاد نميشود. نه اينكه قبلا گفتگويي بوده و حالا نيست. ديگر تمام آنچه كه قبلا گفتگو ميناميدي را باور نميكني. كلمات ديگر ابزاري نيستند براي درك تمام آنچه وجود دارد. احساس ميكني تنها مسكني است بر تمام آنچه هنوز درك نكردهاي. مسكنها را باور نداري كه درمان باشند. كلمات را هم...
همين گلي كه افتاده است
هم
روزي
آرزوي گلدانش بود...
پياده روها هم
انگار
به خواب رفتهاند
در بعدازظهري كه به تو نميرسد
... چرا از دهن حرفهاي من افتاد!
ترجيح ميدهي احساسي باشد از جنس ايماني، عقيدهاي. ترجيح ميدهي بگويي حكم همين است. ترجيح ميدهي مقلد بهتري باشي. نه اينكه خودت را از آنچه جمع تصميم ميگيرد حذف كني، كه بترسي. كه مجبور شوي تنها فكر كني. كه مجبور شوي حكمي را اعلام كني كه خود انديشيدهاي!
ميگويي: "خیلی از خوابها واقعیاند و خیلی از واقعیت ها بیاساس تر از آنکه فکر کنی."
چشمانم را ميبندم. در رويايي شايد باز ملكة درياها شوم. از اين جوي آب كنار خانهمان كه چيزي به ما نخواهد رسيد!
باورت نميشود اولين بار است كه اتفاق ميافتد. با خودت فكر ميكني اين تكرار اتفاقي است كه پيشتر افتاده بود. اتفاقي كه فراموش كردهاي. به همين خاطر است كه همه چيز ساده است و ملموس. دلت ميخواهد شبيه كتابي باشد كه قبلا نوشته شده است. كتابي كه پيش از تو كسي آن را انديشيده است، نوشته است و همان لحظه خوانده است. تجربة تو تنها تكرار تصويري است كه قبلا از ذهني گذشته است. نامش را ميگذاري "تقدير" و آسوده ميشوي.
ناگهان ولي نفست سخت ميشود. چشمانت گشاد ميشود و با خودت ميگويي: گويي اين اولين بار است كه اتفاق ميافتد.
اين كه قاعده را اجرا كردهام و هنوز احساس خوبي ندارم، به خاطر آن است كه بازيگر خوبي نبودهام؟ يا يك جاي كار در اين بازي ميلنگيد!؟
يك موقعي كه باد ميآيد و درختها در همهمة بيدارشدناند، موقعي كه خواب ظهرت پيوند خورده به خنكي عصري كه لابهلاي پرده قدم ميزند، نه. نبايد سوال فلسفي داشت.
چشم ببندي و باز كني، انگار كه صبح آمده اينجا. انگار نه انگار كه خواب بودهاي، كه خوابت بودهام.
یک وقتهایی است که آدم دلش می خواهد یک دنیا حرف بزند. اما دنیا خیلی کوچک است. حرفها زود تمام می شوند...
با خاطره ردپاهایم..
از اين بادهاي شلاقي بيزارم. از اين بادهاي شلاقي كه ميوزند كه بلند شويد بروييد.
كوليتر از آن بود كه دلم برايش بسوزد. سعي كردم سن و سالش را حدس بزنم. نتوانستم. هيچ وقت نميتوانم سن آدمها را حدس بزنم. قدش بلندتر از من بود و هيكلش پرتر. ابروهاي مشكي و چشمهاي مشكي و لبهاي برجستة پررنگ داشت. دقت كه كردم هيچ آرايشي نكرده بود. اما لبها انقدر برجسته بودند كه انگار خط لبي دنبالشان كرده باشد. كلاهي نخي روي سر بچهاش گذاشته بود. از همانها كه روي سر بچههاي هنوز به يك ماه نرسيده ميگذارند. كلاهش را دوست نداشتم. بچهاش را هم. بچه اما عجيب شبيه خودش بود. جز آنكه هنوز زيبا نبود. شايد روزي هم مانند او زيبا شود. كولي شود...
اتوبوس پر از آدم ميشد. روي صندليام نشسته بودم و نگاهش ميكردم. برايش بلند نشدم كه بنشيند. انگار نه انگار كه مادري بود كه بچهاش روي دستش سنگيني ميكند. انگار نه انگار كه هميشه براي مادراني كه بچهشان روي دستشان سنگيني ميكرد بلند ميشدم. انگار كه كولي بود...
من اين بطالتم را دوست دارم. روي نيمكت حياط دانشكده نشستهام و آفتاب ميگيرم. مهم نيست كه استاد سر كلاس رفته است. مهم نيست كه دانشجوها همه با دقت جزوههايشان را كامل ميكنند. چهل و پنج دقيقه منتظر استادي نشستهايم كه بايد هشت صبح سر كلاس باشد و من چشمهايم را به زور نگه داشتهام كه بيخوابي شب گذشتهشان را پنهان كنند و آخر كار تصميم گرفتهايم كه كلاس را تعطيل كنيم و بيرون بزنيم. دو تا از دانشجوهايي كه حتما روزي چيزي خواهند شد سر كلاس مينشينند چون معتقدند استاد بايد بيايد و آنها آمدهاند كه چيزي ياد بگيرند. هشت و چهل و پنج دقيقه استاد محترم، خوشخوشان از ماشينش پياده ميشود. گروه بيرونزده از كلاس دوباره باز ميگردند. استاد را از دور ميبينم و به روي خودم نميآورم. شايد مرا ديده باشد. شايد به روي خودش نياورده باشد. مهم نيست. روي اين نيمكت گرم نشستهام و سرماخوردگي را بهانه كردهام كه آفتاب بگيرم.
يكي از همانها كه حتما چيزي ميشود برايم اساماس زده كه "استاد اومدن" و من فكر ميكنم كه چرا نميگويد "استاد اومد"؟ هيبت قدرتي كه در پسزمينههاي ذهنش حكومت ميكند را ميبينم كه نميگذارد براي احترام به خودش كلاس را تعطيل كند و چشم در چشم استاد كه ميشود حتي در دلش هم افعالش "جمع" ميشوند.
روياها ظرفيت روايت ندارند. نبايد تعريفشان كرد. تنها بايد آنها را ديد.
نزديكتر آمده
ابر
تا زمين
نزديك است زمين هم ببارد
ايمان من يك نظرية علمي نيست. نبايد ابطالپذير باشد.
پرسيد پس چرا نمينويسي؟ گفتم حساب كه ميكنم هنوز آنقدر واژه ندارم كه شروعم را تمام كنم. ميترسم روزي را آغاز كنم كه وسط ظهر معطل بماند.
هميشه هم در اتاق دربسته ماندن و پرده را كشيدن و در انبوه كتابهاي دوروبر غلت خوردن و گاهي هم فيلم ديدن و موسيقي شنيدن خوشبختي به بار نميآورد.
رفتم در حياط روي اولين پله نشستم. سرم را پايينتر گرفتم تا آفتاب بخورد به فرق سرم. باد هم با سليقة خودش موهايم را بهم ريخت.
دارم فكر ميكنم عادتها عجب اتفاقهاي وحشتناكي هستند. در خانهاي كه اعضايش رفتهاند سفر، چرا من هنوز هم وارد اتاقم كه ميشوم در را ميبندم. اتفاقهاي وحشتناكياند. هيچ توجيهي برايشان نيست. فقط بايد تحملشان كرد.
گفت: قرارداد را قبل از امضا، خوب خواندي؟
گفتم: چون ميدانستم اگر بنا بر كلاهبرداري باشد، جملههايي انتخاب ميشود كه من بويي نبرم، ديگر تلاشي نكردم. با خيال راحت امضايش كردم.
سرنوشت انگار به سوي جايي ميرود كه تو شبيه اولين تصويري شوي كه از خودت داشتهاي.
اين كه در هر جملهات يك عبارتي را تكرار ميكني باعث ميشود كه من هي پيگير تعداد تكيهكلامهايت شوم و اينكه كجا به كارشان ميبري، اصلا يادم ميرود همصحبتت بودهام.
يك تكيهكلامهايي هم هست كه بصري است. مثل آنهايي كه تا شروع به حرف زدن ميكني دو ابرو را بالا ميبرند و خطوط موازي روي پيشاني مياندازند و... معني دارد ديگر. يا آنهايي كه تحت هر شرايطي با سكوت به پرگوييات گوش ميدهند و لبخندي حاكي از اينكه همه چيز را ميدانند و بيشتر از تو ميفهمند و فقط منتظرند تندتند حرفزدنت تمام شود كه با يك جمله همه مفاهيم ذهنشان را بگويند، به لب ميآورند.
جديدا پيگير تكيهكلامهاي نوشتاري شدهام. اينكه در پايان هر جملهات
به كار ميبري يا هرچه ميگويي به زعم خودت
است و يا واي! واي! واي! هي "..." به كار ميبري.
من ترجيح ميدهم چشمباداميها سرشان را بگذارند جلوي شمشير و با خوشحالي بميرند. نه اين كه فيلم مبهم بسازند. ترجيح ميدهم هايكو بگويند نه اين كه مبهم بنويسند. اگر فكرت با مدلي تربيت پيدا كرده آسان نيست ناگهان انديشيدن در قالبي ديگر. اينطوري هم قالب را بهم ميريزي، هم فكرت را.
وقتي به من ميگويند "سال نو مبارك"، احساس سنگيني ميكنم. يك جور احساس مسئوليت در برابر يك سال، سيصد و شصت و پنج روز. انگار كه بايد مبارك بماند. من ترجيح ميدهم بگويم "نوروز مبارك". اينطوري ياد تنها دوهفتة گل و بلبل ميافتم كه شايد خيلي هم سخت نشود مبارك نگه داشتنش.
فروغ عزيزم يک كارت با طراحي اردشير رستمي بهم عيدي داده كه رويش نوشته "هرروزمان مبارك".
اين روزها به سانسور خيلي فكر ميكنم. به اينكه چقدر خودم را سانسور ميكنم و يا چقدر بايد و چقدر شايد؟
با دوستانم كه حرف ميزنم قضيه مشخص است. پاسخي كه ميشنوم عليه اين اتفاق است. سانسور زير سوال ميرود و البته من مطمئنم كه دوستانم در آن لحظه خيلي هم به ذهنشان فشار نياوردهاند. سادهترين و روشنفكرانهترين پاسخ ممكن اين است كه سانسور بد است.
مدتي است كه نوشتههاي ديگري هم دارم در جاي ديگري. فكر ميكردم آنجا راحتتر بنويسم. اما الان كمكم دارم متوجه اين موضوع ميشوم كه من با كسي رودربايستي ندارم كه به خاطرش خودسانسوري كنم. مشكل من به عينيت رساندن برخي افكار است. حق دارم در هر موردي، فكري را به عينيت برسانم؟
خيلي وقتها كه قصد دارم در همين وبم نوشتهاي را بگذارم ناگهان با تاكيد به خودم ميگويم "ندا، مزخرف نگو!" و به دنبال آن نوشته است كه حذف ميشود. اعتقاد من به آن احساس يا حتي منطق آن لحظه آن است كه مزخرف است. ناشي از احساس خستگي يا ضعف يا ترسي است كه موقت است. كه ايمان من نيست. اما اينكه همين نوشته را دور از چشم آشنايي در جاي ديگري بگذارم به معناي آن است كه ديگر مزخرف نيست يا من حق دارم كه مزخرف بگويم!؟


