تبليغاتX
هنگامه


حرفها كم نمي­شوند. به جاي آن سواد نوشتن خيلي زودتر از آنچه فكر كني از بين مي­رود و ديگر كلمه­ها غريبه­هايي مي­شوند در مجراي ذهن!

گفتگويي ايجاد نمي­شود. نه اينكه قبلا گفتگويي بوده و حالا نيست. ديگر تمام آنچه كه قبلا گفتگو مي­ناميدي را باور نمي­كني. كلمات ديگر ابزاري نيستند براي درك تمام آنچه وجود دارد. احساس مي­كني تنها مسكني است بر تمام آنچه هنوز درك نكرده­اي. مسكنها را باور نداري كه درمان باشند. كلمات را هم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 20:58   ندا  | 



همين گلي كه افتاده است

                          هم

روزي

آرزوي گلدانش بود...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:19   ندا  | 



پياده روها هم

انگار

به خواب رفته­اند

در بعدازظهري كه به تو نمي­رسد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 16:46   ندا  | 



... چرا از دهن حرفهاي من افتاد!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:28   ندا  | 



هیچ چیز بدتر از تماشای آدمی نیست که توی رودربایستی زندگی مونده. که تنها معنای زندگی اش اینه که هنوز نمرده...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 14:51   ندا  | 



ترجيح مي­دهي احساسي باشد از جنس ايماني، عقيده­اي. ترجيح مي­دهي بگويي حكم همين است. ترجيح مي­دهي مقلد بهتري باشي. نه اينكه خودت را از آنچه جمع تصميم مي­گيرد حذف كني، كه بترسي. كه مجبور شوي تنها فكر كني. كه مجبور شوي حكمي را اعلام كني كه خود انديشيده­اي!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 9:25   ندا  | 



مي­گويي: "خیلی از خوابها واقعی­اند و خیلی از واقعیت ها بی­اساس تر از آنکه فکر کنی."

چشمانم را مي­بندم. در رويايي شايد باز ملكة درياها شوم. از اين جوي آب كنار خانه­مان كه چيزي به ما نخواهد رسيد!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 23:10   ندا  | 



باورت نمي­شود اولين بار است كه اتفاق مي­افتد. با خودت فكر مي­كني اين تكرار اتفاقي است كه پيشتر افتاده بود. اتفاقي كه فراموش كرده­اي. به همين خاطر است كه همه چيز ساده است و ملموس. دلت مي­خواهد شبيه كتابي باشد كه قبلا نوشته شده است. كتابي كه پيش از تو كسي آن­ را انديشيده است، نوشته است و همان لحظه خوانده است. تجربة تو تنها تكرار تصويري است كه قبلا از ذهني گذشته است. نامش را مي­گذاري "تقدير" و آسوده مي­شوي.

ناگهان ولي نفست سخت مي­شود. چشمانت گشاد مي­شود و با خودت مي­گويي: گويي اين اولين بار است كه اتفاق مي­افتد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 9:2   ندا  | 



اين كه قاعده را اجرا كرده­ام و هنوز احساس خوبي ندارم، به خاطر آن است كه بازيگر خوبي نبوده­ام؟ يا يك جاي كار در اين بازي مي­لنگيد!؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 19:43   ندا  | 



مهم نیست که استاد بزرگی باشی. مهم این است که هیئت علمی یک دانشگاه بزرگ باشی!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:15   ندا  | 



يك موقعي كه باد مي­آيد و درختها در همهمة بيدارشدن­اند، موقعي كه خواب ظهرت پيوند خورده به خنكي عصري كه لابه­لاي پرده قدم مي­زند، نه. نبايد سوال فلسفي داشت.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 17:23   ندا  | 



چشم ببندي و باز كني، انگار كه صبح آمده اينجا. انگار نه انگار كه خواب بوده­اي، كه خوابت بوده­ام.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:0   ندا  | 



ما محکومیم شاید به شعر گفتن...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:15   ندا  | 



 یک وقتهایی است که آدم دلش می خواهد یک دنیا حرف بزند. اما دنیا خیلی کوچک است. حرفها زود تمام می شوند...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:31   ندا  | 



تازه وقتی گفتگویی نداری قدر این هوای بارانی را می دانی که بپرسی هنوز باران می آید؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:27   ندا  | 



جاده باقی ماند

با خاطره ردپاهایم..

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 7:10   ندا  | 



از اين بادهاي شلاقي بيزارم. از اين بادهاي شلاقي كه مي­وزند كه بلند شويد بروييد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:11   ندا  | 



كولي­تر از آن بود كه دلم برايش بسوزد. سعي كردم سن و سالش را حدس بزنم. نتوانستم. هيچ وقت نمي­توانم سن آدمها را حدس بزنم. قدش بلندتر از من بود و هيكلش پرتر. ابروهاي مشكي و چشمهاي مشكي و لبهاي برجستة پررنگ داشت. دقت كه كردم هيچ آرايشي نكرده بود. اما لبها انقدر برجسته بودند كه انگار خط لبي دنبالشان كرده باشد. كلاهي نخي روي سر بچه­اش گذاشته بود. از همانها كه روي سر بچه­هاي هنوز به يك ماه نرسيده مي­گذارند. كلاهش را دوست نداشتم. بچه­اش را هم. بچه اما عجيب شبيه خودش بود. جز آنكه هنوز زيبا نبود. شايد روزي هم مانند او زيبا شود. كولي شود...

اتوبوس پر از آدم مي­شد. روي صندلي­ام نشسته بودم و نگاهش مي­كردم. برايش بلند نشدم كه بنشيند. انگار نه انگار كه مادري بود كه بچه­اش روي دستش سنگيني مي­كند. انگار نه انگار كه هميشه براي مادراني كه بچه­شان روي دستشان سنگيني مي­كرد بلند مي­شدم. انگار كه كولي بود...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:58   ندا  | 



من اين بطالتم را دوست دارم. روي نيمكت حياط دانشكده نشسته­ام و آفتاب مي­گيرم. مهم نيست كه استاد سر كلاس رفته است. مهم نيست كه دانشجوها همه با دقت جزوه­هايشان را كامل مي­كنند. چهل و پنج دقيقه منتظر استادي نشسته­ايم كه بايد هشت صبح سر كلاس باشد و من چشم­هايم را به زور نگه داشته­ام كه بي­خوابي شب گذشته­شان را پنهان كنند و آخر كار تصميم گرفته­ايم كه كلاس را تعطيل كنيم و بيرون بزنيم. دو تا از دانشجوهايي كه حتما روزي چيزي خواهند شد سر كلاس مي­نشينند چون معتقدند استاد بايد بيايد و آنها آمده­اند كه چيزي ياد بگيرند. هشت و چهل و پنج دقيقه استاد محترم، خوش­خوشان از ماشينش پياده مي­شود. گروه بيرون­زده از كلاس دوباره باز مي­گردند. استاد را از دور مي­بينم و به روي خودم نمي­آورم. شايد مرا ديده باشد. شايد به روي خودش نياورده باشد. مهم نيست. روي اين نيمكت گرم نشسته­ام و سرماخوردگي را بهانه كرده­ام كه آفتاب بگيرم.

يكي از همانها كه حتما چيزي مي­شود برايم اس­ام­اس زده كه "استاد اومدن" و من فكر مي­كنم كه چرا نمي­گويد "استاد اومد"؟ هيبت قدرتي كه در پس­زمينه­هاي ذهنش حكومت مي­كند را مي­بينم كه نمي­گذارد براي احترام به خودش كلاس را تعطيل كند و چشم در چشم استاد كه مي­شود حتي در دلش هم افعالش "جمع" مي­شوند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:34   ندا  | 



روياها ظرفيت روايت ندارند. نبايد تعريفشان كرد. تنها بايد آنها را ديد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 8:38   ندا  | 



نزديكتر آمده

 ابر

       تا زمين

نزديك است زمين هم ببارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 7:47   ندا  | 



ايمان من يك نظرية علمي نيست. نبايد ابطال­پذير باشد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 14:19   ندا  | 



پرسيد پس چرا نمي­نويسي؟ گفتم حساب كه مي­كنم هنوز آنقدر واژه ندارم كه شروعم را تمام كنم. مي­ترسم روزي را آغاز كنم كه وسط ظهر معطل بماند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 15:30   ندا  | 



هميشه هم در اتاق دربسته ماندن و پرده را كشيدن و در انبوه كتابهاي دوروبر غلت خوردن و گاهي هم فيلم ديدن و موسيقي شنيدن خوشبختي به بار نمي­آورد.

رفتم در حياط روي اولين پله نشستم. سرم را پايينتر گرفتم تا آفتاب بخورد به فرق سرم.  باد هم با سليقة خودش موهايم را بهم ريخت.

 

دارم فكر مي­كنم عادتها عجب اتفاقهاي وحشتناكي هستند. در خانه­اي كه اعضايش رفته­اند سفر، چرا من هنوز هم وارد اتاقم كه­ مي­شوم در را مي­بندم. اتفاقهاي وحشتناكي­اند. هيچ توجيهي برايشان نيست. فقط بايد تحملشان كرد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 12:36   ندا  | 



گفت: قرارداد را قبل از امضا، خوب خواندي؟

گفتم: چون مي­دانستم اگر بنا بر كلاهبرداري باشد، جمله­هايي انتخاب مي­شود كه من بويي نبرم، ديگر تلاشي نكردم. با خيال راحت امضايش كردم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 11:49   ندا  | 



سرنوشت انگار به سوي جايي مي­رود كه تو شبيه اولين تصويري شوي كه از خودت داشته­اي.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 8:43   ندا  | 



اين كه در هر جمله­ات يك عبارتي را تكرار مي­كني باعث مي­شود كه من هي پيگير تعداد تكيه­كلامهايت شوم و اينكه كجا به كارشان مي­بري، اصلا يادم مي­رود همصحبتت بوده­ام.

يك تكيه­كلامهايي هم هست كه بصري است. مثل آنهايي كه تا شروع به حرف زدن مي­كني دو ابرو را بالا مي­برند و خطوط موازي روي پيشاني مي­اندازند و... معني دارد ديگر. يا آنهايي كه تحت هر شرايطي با سكوت به پرگويي­ات گوش مي­دهند و لبخندي حاكي از اينكه همه چيز را مي­دانند و بيشتر از تو مي­فهمند و فقط منتظرند تندتند حرف­زدنت تمام شود كه با يك جمله همه مفاهيم ذهنشان را بگويند، به لب مي­آورند.

جديدا پيگير تكيه­كلامهاي نوشتاري شده­ام. اينكه در پايان هر جمله­ات به كار مي­بري يا هرچه مي­گويي به زعم خودت است و يا واي! واي! واي! هي "..." به كار مي­بري.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 10:41   ندا  | 



من ترجيح مي­دهم چشم­بادامي­ها سرشان را بگذارند جلوي شمشير و با خوشحالي بميرند. نه اين كه فيلم مبهم بسازند. ترجيح مي­دهم هايكو بگويند نه اين كه مبهم بنويسند. اگر فكرت با مدلي تربيت پيدا كرده آسان نيست ناگهان انديشيدن در قالبي ديگر. اينطوري هم قالب را بهم مي­ريزي، هم فكرت را.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 16:20   ندا  | 



وقتي به من مي­گويند "سال نو مبارك"، احساس سنگيني مي­كنم. يك جور احساس مسئوليت در برابر يك سال، سيصد و شصت و پنج روز. انگار كه بايد مبارك بماند. من ترجيح مي­دهم بگويم "نوروز مبارك". اينطوري ياد تنها دوهفتة گل و بلبل مي­افتم كه شايد خيلي هم سخت نشود مبارك نگه داشتنش.

فروغ عزيزم يک كارت با طراحي اردشير رستمي بهم عيدي داده كه رويش نوشته "هرروزمان مبارك".

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 13:59   ندا  | 



اين روزها به سانسور خيلي فكر مي­كنم. به اينكه چقدر خودم را سانسور مي­كنم و يا چقدر بايد و چقدر شايد؟

با دوستانم كه حرف مي­زنم قضيه مشخص است. پاسخي كه مي­شنوم عليه اين اتفاق است. سانسور زير سوال مي­رود و البته من مطمئنم كه دوستانم در آن لحظه خيلي هم به ذهنشان فشار نياورده­اند. ساده­ترين و روشنفكرانه­ترين پاسخ ممكن اين است كه سانسور بد است.

مدتي است كه نوشته­هاي ديگري هم دارم در جاي ديگري. فكر مي­كردم آنجا راحتتر بنويسم. اما الان كم­كم دارم متوجه اين موضوع مي­شوم كه من با كسي رودربايستي ندارم كه به خاطرش خودسانسوري كنم. مشكل من به عينيت رساندن برخي افكار است. حق دارم در هر موردي، فكري را به عينيت برسانم؟

خيلي وقتها كه قصد دارم در همين وبم نوشته­اي را بگذارم ناگهان با تاكيد به خودم مي­گويم "ندا، مزخرف نگو!" و به دنبال آن نوشته است كه حذف مي­شود. اعتقاد من به آن احساس يا حتي منطق آن لحظه آن است كه مزخرف است. ناشي از احساس خستگي يا ضعف يا ترسي است كه موقت است. كه ايمان من نيست. اما اينكه همين نوشته را دور از چشم آشنايي در جاي ديگري بگذارم به معناي آن است كه ديگر مزخرف نيست يا من حق دارم كه مزخرف بگويم!؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 21:11   ندا  |